محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3714
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عادت نداشت كسان پنداشتند كه وى را امان دادهاند و قرار كرده كه كسان را به هزيمت دهد . گويد : و چون ابرد تميمى به هزيمت رفت در سمت وى صفها در هم ريخت و كسان سر خويش گرفتند و به هر سوى روى نهادند ، عبد الرحمن به منبر رفت و بنا كرد بانگ مىزد كه اى بندگان خدا سوى من آييد ، من ابن اشعثم . گويد : عبد الله بن رزام حارثى بيامد و زير منبر ابن اشعث بايستاد عبد الله بن ذواب سلمى نيز بيامد و نزديك وى بايستاد و ثبات ورزيد تا مردم شام به دو نزديك شدند كه تيرهايشان به دو مىرسيد . گفت : « اى ابن رزام به اين پيادگان و سوارگان حمله كن . » پس ابن رزام به آنها حمله برد تا دور شدند آنگاه سواران و پيادگان ديگر از شاميان آمدند كه گفت : « اى ابن ذواب به آنها حمله كن » و او حمله برد تا دور شدند و او همچنان ببود و از منبر دور نشد تا مردم شام وارد اردوگاهش شدند و تكبير گفتند . گويد : عبد الله بن يزيد ازدى كه مليكه دختر برادرش زن عبد الرحمن بود ، بالاى منبر رفت و گفت : « فرود آى كه بيم دارم اگر فرود نيايى اسير شوى ، شايد اگر به روى به وقت ديگر جمعى را براى مقابله با دشمن فراهم آرى كه خدا به وسيلهء آن هلاكشان كند » پس ابن اشعث فرود آمد . مردم عراق اردوگاه را رها كردند و هزيمت شدند و به چيزى نمىپرداختند . گويد : ابن اشعث با ابن جعدة بن هبيره برفت ، كسانى از خاندانش نيز با وى بودند و چون در فلوجه مقابل دهكدهء بنى جعده رسيدند وسيلهء عبورى خواستند و براى عبور در آن نشستند ، بسطام بن مصقله به آنها رسيد و گفت : « ابن اشعث در اين كشتى است ؟ » اما به دو جواب ندادند و بدانست كه ميان آنهاست و شعرى به اين مضمون خواند : « جانى كه بر آن بيمناكى نجات نيابد